AddThis Social Bookmark Button
Untitled Document
خانه ظلم خراب است تو هم میدانی مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
یکشنبه, 14 آبان 1391 ساعت 21:50

نامه جدید مجید دری از زندان بهبهان

بوی نوزاد مستم می کرد گویی بهترین بویی است که به مشامم خورده، بوی نوزاد پاکی است، زیباست، بی تکلف است...

زمانی آرزویم بود خواهرزاده ام را که تازه بدنیا آمده بغل کنم و از عطرش مست شوم، لذت ببیرم، مست شوم. هیچ چیز نمی توانست اندک ناملایمات زندگی را اندک مرهمی باشد. آرزویش بر دلم ماند...

همه اینها به کنار، خواهرزاده ام بود، تازه به دنیا آمده بود، دایی شده بودم. ملاقات حضوری هم نمی دادند و هنگامیکه سر جلو می بردم تا چهره اش، چشم هایش، انگشتان کوچکش را ببینم سرم به شیشه کابین ملاقات می خورد، فهمیدم. باید تاب می آوردم که مادرم و خواهرم نفهمند که چه آتشی در جانم شعله می کشد که بی تاب شده ام و تحملم به پایان رسیده. آنگاه که پیراهن کوچکش را به دیوار کنار تختم آویزان کرده بودم دیوانه بار می بوییدم و تمام بچه های بند 350 "نی نی" را می شناختند، فهمیدم. هنگامیکه "علی جمالی" با حلقه های اشک در چشمانش را دیدم که نمی توانست فرزند تازه به دنیا آمده اش را لمس کند، ببوسد، فهمیدم.

فهمیدم مادر که اینان کیستند، که به هر چیز چون ابزاری نگاه می کنند تا تحت فشار قرار دهند تا بلکه صدای شکستن را بشنوند تا لذت ببرند شنیدن این صدا را.

یادت هست وقتی به من گفتی "مرخصی ات درست شده و فقط یک امضا مانده"، عوض اینکه تعجب کنم خندیدم، آخر باورم نمی شد. نه اینکه در قانون کذایی شان ذکر نشده بود که در شادی اقوام درجه یک بدون رعایت مراتب مندرج در آیین نامه، مرخصی اعطا گردد. نه اینکه در حکمم هیچ مرزی برای مرخصی باشد. نه! نه!

چون فهمیده بود، چون اینان را می شناختم، چون می دانستم اینان سراپایشان دروغ است. و مرخصی نخواهند و جتی یک لحظه حضور فیزیکی ام را کنارتان متصور نشدم. حتی یک آن نپذیرفتم اینان بویی از انسانیت برده اند. تنها چیزی که ذهنم نقش بست امید تو بود مادر! صدای پر ز شادی ات که مدتها بود نشنیده بودم. بی تابی ات که فردا برسد و نام امیدت کنند، که شدی ات را بدزدند که فردایت را بستانند مادر! صدای بغضی را که فردا داشتی را فراموش نمی کنم، نمی توانم فراموش کنم، نمی توانم عاملانش را ببخشم. تا آنجا که به من مربوط می شد هرآنچه خواستند کردم. بی خیال! راهی بود که باید می پیمودم و تاوانی که باید می پرداختم. اما تو را چرا ؟؟ او را چرا ؟؟

شما که ادعای رافت و مهربانی می کنید و عالم و آدم را ایراد می گیرید، چطور توانستید با یک مادر چنین کنید!؟ جلاد ها! چون دوبار پیش می گفتید نه. نه اینکه ببرید و بیاورید و هزار چاه و چاله پیش پا بگذارید و بعد بگویید: نه

می خواستید بشکند ؟ این نمونه بارز شکنجه روانی است، نه به زندانی ــ که حق خود می دانید ــ به خانواده اش. این نقض حقوق انسانی است. شما شکنجه گرید.

اینجانب "مجید دری صراحتا اعلام می کنم که خانوده ام تحت شکنجه روانی رژیم قرار گرفته اند و مورد آزار واقع شده اند و مصداق بارز حقوق انسانی اند"

چه بی شرمید که گزارش آقای "احمد شهید" گزارشگر ویژه شورای حقوق بشر سازمان ملل را هم پوچ و بی اساس می دانید. اتفاقا درست ذکر کرده و به هدف نشانده، به عنوان یک زندانی سیاسی که بخاطر عقیده ام و دفاع از حقوق مسلم ام برخاسته بودم مورد انواع نقض حقوق واقع شدم. از دادگاه غیر مستقل و وابسته بگیر ــ که به قول قاضی اش تحت فشار حکم داده ــ تا اتهامات واهی و تبعید و...

اگر دیگران حرفی نمی زنند من اعلام می کنم:

آقای احمد شهید! من مصداق زنده و بارز این نقض اساسی ام و کسانی که ادعا می کنند بر اساس موارد انسانی با افراد برخورد می کنند دروغی بیش نیست، بیایید و ببینید در زندان بهبهان که تبعیدگاهم شده انتظارتان را می کشم، بیایید وببینید دیدنی ها را!!!

برادر!

نه اینکه ناراحت نباشم از اینکه در مراسم ازدواجت شرکت نکردم، تنوانستم شرکت کنم. اما اگر اینان مرخصی ام می دانند بی گمان در باورهایم تزلزل که نه، گسست پدید می آمد و آنگاه خودرا به چالش می کشیدم که در رابطه با اینان تندروی کرده ام.

برادرم!

اگر جسم ام در مراسم بهترین شب زندگی ات نبود اما باور کن که لحظه لحظه اش را با جان و دل کنارت بودم. چقدر دوست داشتم در لباس دامادی ببینمت، اسکورت ماشین عروس شوم، بوق بزنم، برایت ترانه خودم را بخوانم تا شادی ام را از شادی ات ببینی و بدانی چه اندازه انتظار این شب را می کشم، در حالیکه شرمنده شدم که نبودم تا خدمتت کنم تا کنارت باشم و روی پنهان کرده و از کیلومترها آن طرف تر بانگ بر می کشم "پیوندتان مبارک!" اما گمان مکن که به این بسنده کردم، من هم زندانیان را که فارغ از اتهامشان درد آزادی داشتند و می فهمیدند چه می کشم را به شیرینی و شربت مهمان کردم و بزمی به راه انداختم. ازدواج تو دل خیلی ها را شاد کرد و برای زمانی غم را از خاطرشان زدود. شادی ات همیشگی که شادی آفرین بود! همه تبریکت گفتند و آرزوی خوشبختی کردند برایت تا خوشبخت شوی و همیشه شاد باشی. البته این را هم می دانم که دوستانم آمدند در مرسم ات و جای خالی مرا پر نمودند. چه خوبند این دوستان و من چقدر خوشبختم که چنین دوستانی دارم. «دوستانم! دست مریزاد! سپاسگزارم»

خیال دلکش پرواز در طراوت ابر

به خواب می ماند

پرنده در قفس خویش

خواب می بیند

پرنده در قفس خویش

به رنگ و روغن تصویر باغ می نگرد

پرنده می داند

که باد بی نفس است

و باغ تصویری ست

پرنده در قفس خویش

خواب می بیند

"هوشنگ ابتهاج"

ارادتمند شما "مجید دری"

آبان 91

زندان بهبهان